معلم، شاگرد را صدا زد تا انشاء اش را درباره علم بهتر است یا ثروت بخواند.
با صدایی لرزان گفت :ننوشتیم آقا..!
پس از تنبیه با خط کش چوبی، با دستان باد کرده اش گوشه کلاس ایستاده بود
و زیر لب میگفت :آری! ثروت بهتر است. چون میتوانستم دفتری بخرم و بنویسم..
+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1392ساعت 12:54  توسط مترسک
|
نام: بی نام
صدایم:سکوت
خوراکم:غم
دلم:خون
کوله بارم:حسرت
وطنم:غربت
گناهم:عشق
همدمم:تنهایی
تنها کلامم:دوستت دارم...
+ نوشته شده در یکشنبه بیستم اسفند 1391ساعت 12:23  توسط مترسک
|
می دانی بهترین روز زندگی ام کی می تواند باشد ؟
روزی که تو در میان ناباوری هایم، می آیی و دستم را می گیری...
و آرام زمزمه می کنی:
"دوســــتت دارم"
و خواهی گفت که برای همیشه آمده ای، آمده ای تا بمـــانی...!
+ نوشته شده در جمعه هجدهم اسفند 1391ساعت 18:30  توسط مترسک
|